موضوع اصلی | ادبیات و شعر | |
---|---|---|
موضوع فرعی | شعر فارسی | |
نویسنده | سیمین بهبهانی | از این نویسنده |
ناشر | نگاه | از این ناشر |
نوبت چاپ | 9 | |
سال چاپ | 1395 | |
شابک | 9789643519865 | |
نوع جلد | گالینگور | |
قطع | رقعي | |
وزن | 590 گرم | |
تعداد صفحات | 1390 صفحه |
همنفس، همنفس، مشو نزدیک!خنجرم، آبداده از زهرم.
اندکى دورتر! که سر تا پا
کینهام، خشم سرکشم، قهرم…
در آغاز مجموعه اشعار سیمین بهبهانى، می خوانیم
نغمهى روسپى
بده آن قوطىى سرخابِ مراتا زنم رنگ به بىرنگىىِ خویش
بده آن روغن، تا تازه کنم
چهر پژمرده ز دلتنگىىِ خویش.
بده آن عطر که مشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامهى تنگم که کسان
تنگ گیرند مرا در آغوش.
بده آن تور که عریانى را
در خَمَش جلوه دوچندان بخشم؛
هوسانگیزى و آشوبگرى
به سر و سینه و پستان بخشم.
بده آن جام که سرمست شوم،
به سیهبختىىِ خود خنده زنم
روى این چهرهى ناشاد غمین
چهرهیى شاد و فریبنده زنم.
واى از آن همنفس دیشب من ــ
چه روانکاه و توانفرسا بود!
لیک پرسید چو از من، گفتم
کس ندیدم که چنین زیبا بود!
وان دگر همسر چندین شب پیش ــ
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت، اگر صد مىشد،
درد، زان بیشتر آزارم کرد.
پُر کس بىکسم و، زین یاران
غمگسارىّ و هواخواهى نیست،
لاف دلجویى بسیار زنند
لیک جز لحظهى کوتاهى نیست.
نه مرا همسر و همبالینى
که کشد دست وفا بر سر من
نه مرا کودکى و دلبندى
که برد زنگ غم از خاطر من.
آه، این کیست که در مىکوبد؟
ــ همسر امشب من مىآید!
واى، اى غم، ز دلم دست بکش
کاین زمان شادىىِ او مىباید!
لب من ــ اى لب نیرنگفروش ــ
بر غمم پردهیى از راز بکش!
تا مرا چند درم بیش دهند،
خنده کن، بوسه بزن، ناز بکش!…
سرود نان
حاجى فیروزه سالى یه روزه
مطرب دورهگرد بازآمد نغمه زد ساز نغمهپردازش
سوز آوازهخوانِ دف در دست
شد هماهنگِ نالهى سازش.
پاىکوبان و دستاَفشان شد
دلقکِ جامهسرخِ چهرهسیاه
تا پشیزى ز جمع بستاند،
از سر خویش برگرفت کلاه.
گرم شد با ادا و شوخىىِ او
سور رامشگران بازارى،
چشمکى زد به دخترى طنّاز
خندهیى زد به شیخ دستارى.
کودکان را به سوى خویش کشید
که بهار است و عید مىآید.
مقدمم فرخ است و فیروز است
شادى از من پدید مىآید.
این منم، پیک نوبهار منم
که به شادى سرود مىخوانم ــ
لیک، آهسته، نغمهاش مىگفت
که نه از شادیَم… پىِ نانم!…
مطرب دورهگرد رفت و، هنوز
نغمهیى خوش به یاد دارم از او ــ
مىدَوم سوى ساز کهنهى خویش
که همان نغمه را برآرم از او…
واسطه
ابرو به هم کشید و مرا گفت «دیگر شکار تازه ندارى
اینان، تمام، نقش و نگارند ــ
جز رنگ و بوى و غازه ندارى؟
«دوشیزهیى بیار که او را
حاجت به رنگ و بوى نباشد!
وان آب و رنگ ساختگى را
با رنگش آبروى نباشد!
دوشیزهیى بیار دلانگیز
زیبا و شوخ و کام نداده!
بر لعل آبدارِ هوسریز
از شوق کس نشان ننهاده!»
افسون به کار بستم و نیرنگ
تا دخترى به چنگ من افتاد
دختر نگو! شکفته بهارى
گلپیکرى به چنگ من افتاد.
یک باغ، لطف و گرمى و خوبى
زانگُشت پاى ــ تا به سرش بود
دیگر چه گویمت که چه آفت
پستان و سینه و کمرش بود!
بزمى تمام چیدم و، آنگاه
آن مرد را به معرکه خواندم
مشکین غزال چشم سیه را
نزدیک خرس پیر نشاندم!
گفتم «ببین! که در همهى عمر
هرگز چنین شکار ندیدى
از هیچ باغ و هیچ گلستان
اینسان گل شکفته نچیدى.»
زان پس به او سپردم و رفتم
مرغ شکسته بال و پرى را
پشت درى نشستم و دیدم
رنج تلاش بىثمرى را!
پاسى ز شب گذشت و برون شد
شادان که «وه! چه پر هنرى تو!
این زر بگیر کز پىِ پاداش
شایانِ مزد بیشترى تو!…»
این گفتوگو نرفته به پایان،
بر دخترک مرا نظر افتاد
زان شِکْوهها که در نگهش بود
گفتى به جان من شرر افتاد.
آنگونه گشت حال که گفتم
کوبم به فرق مرد، زرش را!
کاى اژدها! بیا و زر خویش
بستان و بازْ دِهْ گهرش را!
دیو درون نهیب به من زد
کاین زر تو را وسیلهى نان است!
بنهفتمش به کیسه و بستم
زیرا زر است و بسته به جان است!…
آخرین بریده ها
افزودن بریده کتاب